تنهام نذار همین و بس

تک درختی در کویرم انقدر از زندگی غمگین و دلگیرم که روزی مرگ خود را جشن میگیرم

اه اه دوباره عید اومد انقد که از عید و نوروز بدم میاد از چای خوردن بدم نمیاد

امسال چون حس نمودیم که سال اخر و دیگه عید  نوروزی در کار نیست تصمیم گرفتیم در نهایت خوش بینی و خوش احساسی سفر هفت سین را با تمام ذوق و شوق بچینیم اما ای دل غافل که برامون چیزی جا نذاشتن

اینم پای خان داداش میباشدنیشخند که همه جا حضور فیزیکی دارد

رفتم تو اتاقم و برگشتم که دیدم این موجودات موزی (سوسکهای خانگی) یکی سیب رو از سفره برداشته و گاز زده یکی سماق ها رو خالی کرده رو فرش اون یکی تخم مرغ ها رو خورده و دیگری نیز هرچی پوست شکلات بود ریخته تو سرکه اون یکی هم که سکه ها رو جمع کرده رفته اون فسقل کوچولو هم که ماهی رو مچاله کرده بود قبلش :| (فسقل کوچولو دخملی می باشد یکسال و سه ماهه :| )

گفتم خب چه کاری بود؟ یهو میزدید سفره رو میکشیدید همش پخش رو زمین راحتتر بود که اینهمه هم فشار به خودتون نمیاوردین :|

نوشته شده در پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط فرشته نظرات () |

خیلی وقته دارم بوی عید رو حس میکنم شاید از بهمن ماه شایدم زودتر

مدتهای مدیدیه که هرسال میاد و میرهلبخند و زندگی ما هرسال بدتر ازسال قبل میشه لبخند بدتر ازونچه که بشه فکرشو کرد

هرروز اتفاقای بد و بدتر

اما چیزی که تو همش مشترکه نداشتن جنبه و اعتقاد منطقی اطرافیانه که هیچ چیزی رو جز حرف خودشون قبول نمیکنن حرفایی که از تفکرات بچه گانه شایدم احمقانشون سرچشمه میگیره هیچ جوریم نمیشه اینارو متقاعد کرد که گلم عزیزم اینا تو هرزندگی پیش میاد همه زندگیا بالا و پایین داره کلا زندگی اینه گهی پشت بر زین و گه زین به پشتلبخند

همش میخواد بهشون بگم چرا شکر داشته هاتونو نمیکنید؟اا چون سنم از همه کمتره باید سکوت کنم چون به نظر اونا من بچه م عقلم قد نمیده

مهم نیست خدا کنه امسال برای همه سال خوبی باشه

خدایا تو این سال جدید درک بیشتر بهمون بده

خدایا کمکون کن شکرگزار داده هات باشیم نه غصه دار گرفته هاتفرشته

امسال دلم تنوع میخواد  احساس میکنم زندگیم خیلی تکراری شدهلبخندولی میدونم که نمیشه شیوه ی زندگیو عوض کنم

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

برای خریدن چادر رفته بودم بیرون امروز جلوی یه مغازه دیدم یه پسر خیلی مامان بی نهایت خوش تیپ با کلاس زوم کرده رو من همش به من نگاه میکنه

من هم ذوق کردم تو دلم  بالاخره بعد یه عمر یک از من خوشش اومده  گونه هام از خجالت قرمز شدن  تصمیم میگیریم سرمنو رو بندازیم پایین و کاملا مثل یه دختر مامانی ناناس جیگمل به راهمون ادامه بدیم که انگار نه انگار ما شما رو دیدیم اقاهه و ما پسر ندیده نیستیم اقاهه رو ما جور دیگه ای حساب کن اقاهه

با کمال خونسردی و ارامش سرمونو پایین انداختیم تا از جلوی اقا خوش تیپه رد بشیم با سنگینی و وقار تمام

از جلوی اقاهه رد میشیم اما یهو نگاهمان با نگاهش تداخل مبکند  حدس بزنید چی میبینیم  خدایا دیگه یعنی هیچکی جلوی منو نگیره طرف مانکن بود کلا ادم نبود

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط فرشته نظرات () |

نمیدونم چه علاقه ای به این اهنگ قدیمی پیدا کردم

نیشخند ذوق کردیم در حد مرگ فرشته

یه حس خوبی دارم امروز نمیدونم چرا خدا کنه تا اخرش خوب باشه

دلم برای همه ی دوستام تنگ شده خیلی زیادناراحت

امروز با یکیشون حرف زدم دلم براش یه ذره شده

یه هفته است فیش نویسی رو شروع کردم اما اصلا حسش رو ندارم تو کتم نمیرهنیشخند

حوصله نوشتن پایان نامه ندارم دلم میخواد برم سرکلاس امتحان بدم تا اینکه پایان نامه بنویسم

تازه بخت گشا هم شدممژهنمیدونم چرا هر کی با من صمیمی میشه سر سال ازدواج میکنه به همه  گفتم من مجربما مژه

فردا شورای پژوهشی دانشگاهه استرس دارم خدا کنه پروپوزالم تصویب بشه انگیزه برا پایان نامم پیدا کنمگریه بابام میگه زود سرو تهش رو جمع کن دیگه برگردیم تهران خب منم از خدامه من که اینجا کسی رو ندارم اونجا لااقل 4 تا دوست دارمنگران

قرار بود بعد امتحانا منو علی و سهیل و نگین و امید و رها و فاطی بریم مشهد همشون زدن زیرش بجز منو علی منم دیدم هیشکی نمیره گفتم علی منم نمیام با دوستات برو وقتی برگشت گفتم مسافرت با من چطوره؟گفت فقط یه جمله برات دارم تو روحتقهقهههمشون منتظرن من برم تهران گفت حالا حالاها بشینید تا من بیامخنده

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

خسته شدم از همه چی بریدم چه بد حالیه که ادم دلش پر باشه اما واسه خاطر اونا که براش عزیزن نیشش بازخنثی

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

سوار سرویس میباشیم به سمت دروازه شیراز واسه چرخیدن تو شهر البته با دوست جون

هی ما میخواهیم بلند شویم و حساب کنیم و پیاده شویم هی دوست جونما را مینشاند که بگذار همه بروند ما هم مینشینیم تا دخی ها کاملا پیاده میشوند ما اخرین دخی بودیم دیگر نوبت پسرها بود که پشت سر ما بودند

حساب میکنیم و تا میاییم پیاده شویم سر میخوریم از همان پله ی بالای اتوبوس و پخش میشویم روی اسفالت همه دانشجویان گرامی جیغ میزنند از ترس و خودمان غش میرویم از خنده برمیخیزیم تا بتکانیم خودمان را در حالیکه پیشاپیش همه میرویم و سایرین پشت سرمان میایند تا به میدان برسند سقوط میکنیم در چالهاز خود راضی

و این بار سیل عظیم هم دانشگاهیان گرامی که خود را تا کنون کنترل کرده بودند نقش زمین میشوند از خندهخجالت

پ.ن: خدا منو ازین مردم نگیره که اینجوری تو استرس امتحانا روحشون رو شاد میکنمخیال باطل

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

رفته بودم خونه دکتر برا امضای پروپوزالم موقع برگشت بابام  گفت اقای دکتر دختر منو مثل دختر خود بدون اگه یه روزی من نبودم بازم هواشو داشته باش. بغضم گرفت بابا من نمیتونم بدون تو زندگی کنم تو که میدونی نمیتونم بدون تو حتی غذا بخورم چه برسه زندگی اگه یه روز صداتو نشوم دیوونه میشم میدونی که چجوری نگاهتو نبینم؟چجوری من باشم و تو دستای من بجای دستای تو عطر یادت باشه؟اصلا شدنیه؟ نه نیست

اما تو : درد دارم که فراموش نمیشوی اما باید بشوی

درد دارم ازینکه به یاد تو هستم اما تو با یاد دیگری خوشی

میفهمی؟

مدتی است ویار بودنت را کرده ام ویار دیدنت را ... تابه کی ادامه خواهد داشت؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

اخه من دردمو به کی بگم؟

چرا همش اینجوری میشه؟

همش برعکس میشه همه چیز

خدایا بریدم میفهمی؟

نمیدونم تو میخوای اینجوری بشه یا بنده هات؟

یعنی با بنده هات دست به یکی کردین؟

سنگ صبور میخوام چیز زیادیه بخوام یکی به حرفام گوش بده و هیچی نگه؟ همچین چیزی تو بساطت هست خدا؟

به کی بگم چی به سرم داره میاد؟ یه همزبون خواستم ازت فقط همین

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |