تنهام نذار همین و بس

تک درختی در کویرم انقدر از زندگی غمگین و دلگیرم که روزی مرگ خود را جشن میگیرم

سوار سرویس میباشیم به سمت دروازه شیراز واسه چرخیدن تو شهر البته با دوست جون

هی ما میخواهیم بلند شویم و حساب کنیم و پیاده شویم هی دوست جونما را مینشاند که بگذار همه بروند ما هم مینشینیم تا دخی ها کاملا پیاده میشوند ما اخرین دخی بودیم دیگر نوبت پسرها بود که پشت سر ما بودند

حساب میکنیم و تا میاییم پیاده شویم سر میخوریم از همان پله ی بالای اتوبوس و پخش میشویم روی اسفالت همه دانشجویان گرامی جیغ میزنند از ترس و خودمان غش میرویم از خنده برمیخیزیم تا بتکانیم خودمان را در حالیکه پیشاپیش همه میرویم و سایرین پشت سرمان میایند تا به میدان برسند سقوط میکنیم در چالهاز خود راضی

و این بار سیل عظیم هم دانشگاهیان گرامی که خود را تا کنون کنترل کرده بودند نقش زمین میشوند از خندهخجالت

پ.ن: خدا منو ازین مردم نگیره که اینجوری تو استرس امتحانا روحشون رو شاد میکنمخیال باطل

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

رفته بودم خونه دکتر برا امضای پروپوزالم موقع برگشت بابام  گفت اقای دکتر دختر منو مثل دختر خود بدون اگه یه روزی من نبودم بازم هواشو داشته باش. بغضم گرفت بابا من نمیتونم بدون تو زندگی کنم تو که میدونی نمیتونم بدون تو حتی غذا بخورم چه برسه زندگی اگه یه روز صداتو نشوم دیوونه میشم میدونی که چجوری نگاهتو نبینم؟چجوری من باشم و تو دستای من بجای دستای تو عطر یادت باشه؟اصلا شدنیه؟ نه نیست

اما تو : درد دارم که فراموش نمیشوی اما باید بشوی

درد دارم ازینکه به یاد تو هستم اما تو با یاد دیگری خوشی

میفهمی؟

مدتی است ویار بودنت را کرده ام ویار دیدنت را ... تابه کی ادامه خواهد داشت؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

اخه من دردمو به کی بگم؟

چرا همش اینجوری میشه؟

همش برعکس میشه همه چیز

خدایا بریدم میفهمی؟

نمیدونم تو میخوای اینجوری بشه یا بنده هات؟

یعنی با بنده هات دست به یکی کردین؟

سنگ صبور میخوام چیز زیادیه بخوام یکی به حرفام گوش بده و هیچی نگه؟ همچین چیزی تو بساطت هست خدا؟

به کی بگم چی به سرم داره میاد؟ یه همزبون خواستم ازت فقط همین

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

نمیدونم چی میخواد سر من بیاد

نمیدونم این برخوردا یعنی چی؟

نمیدونم چیکار کردم

نمیدونم عقوبت کدوم گناهمه

هیچی رو نمیدونم

نمیدونم چجوری اعتراض کنم

فقط سکوت میکنم چاره دیگه ای ندارم حتی اشکام نمیان نمیدونم چرا فقط میونم روزای سختی پیش روم هست خیلی سخت کاش یکی بیاد با یه جیغ بیدارم کنه بگه فقط یه خواب بود بگه همش کابوسه

به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم بالاتر از فریاد

سکوتم از رضایت نیست

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

هیچوقت به اندازه امشب ارزوی مرگ نکرده بودم حتی به جهنمم راضی شدم

هیچوقت عصبانیت و غمم اجازه نداشت جلو کسی بروز پیدا کنه

هیچوقت تو اوج گریه عصبی نمیشدم

هیچوقت تو اوج تنهایی و خلوتم ترشرویی نمیکردم

هیچوقت به اندازه امشب بغض گلومو نمیگرفت

هیچوقت مثل امشب جلو اشکامو نگرفتم

هیچوقت مثل امشب نمیدونستم اشک بریزم یا خجالت بکشم

هیچوقت مثل امشب از خدا طلبکار نبودم

هیچوقت مثل امشب به کسی نگفتم تقصیر تو بود

به خاطر همه نامردیای امشبم منو ببخش باباییه من بجز تو هیچ کسی رو تو این دنیا ندارم به خاطر تو همه دردی رو به جونم میخرم اما...

بابایی مشکلی که من دارم تقصیر تو نیست تقصیر منه تقصیر هیچ کسی نیست

بابایی کاش تو دلم بودی میفهمیدی از کجا دارم میخورم بابایی کاش جرات داشتم بهت میگفتم چی تو دلمه بابایی کاش میفهمیدی چی تو دلمه بابایی. بابایی کاش میدونستی حال این روزای منو

بابایی نمیتونم خودمو ببخشم بخاطر حرفی که زدم

بابایی منو ببخش که...

بابایی نفرینم کن ولی ازم ناراحت نشو

نوشته شده در جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

دلم برات تنگ شده

میدونی چند وقته ندیدمت؟

میدونی چند وقته حتی بهت فکرم نکردم؟

میدونی چقد دلم هواتو کرده؟

میدونی تنها رفیقم بودی؟

میدونی؟

نمیدونم کجا رفتی واسه چی رفتی کی برمیگردی اما زود برگرد بخاطر من

دلم تورو میخواد دلم برات تنگ شده خنده های من

چرا دیگه رو لبهام نمیای؟چرا جاتو دادی به اشک چشمام؟من تورو میخوام نه گریه رو

برگرد بخاطر دل مندل شکسته

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |

اول اذر رفتیم تو 24 سال و رسما ترشیدیم...

نوشته شده در جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط فرشته نظرات () |

سرکلاس اجباری کامپیوتر بغل اقای ... نشستم دیدیم برنامه همراهش نیست زرتی براش کپی کردم که نمره بگیره

و درباره پروپوزال بحث میکنیم و اینا که نوشته بود اشت تحویل میداد کله هامون تو کله همدیگه است داریم بحث میکنیم

یهو میگه اون هفته هیشکی به من نگفت کلاس زود تشکیل میشه من تو مسجد دانشگاه تا 4 نشسته بودم و هی گله میکرد منم گفتم منکه شمارتونو نداشتم اقای ... وگرنه بخدا میخواستم بهتون خبر بدم ایشونم گفتن نه شما رو نمیگم اون پسرا میگم من در جواب:خب اینا که ادم نیستن:|

بعد به دوس جون گزارش میدادیم اوشونم زرتی پریدن شماره اقای ... رو ازشون گفتن واسه سری های بعد:|

حالا تو اوتوبوس نشستیم اقاهه دنبال شماره صندلیش میگرده خم شده تو صندلیا دنبال شمارشون میگرده گفتم اقا اون بالا هم نوشتهمتفکر

باز هم نمیتواند بیابد میگم اقا شمارتون چنده؟از قضا صندلیش پشت منه نشوندمش سر جاش حالا خم شده رو من میگه ببین چه بد شماره صندلیا رو نوشتن میگم خب تایپه دیگه:|

حالا وسط راه هی میگه خانوم خانوم چند ساعت راهه؟میگم خود یزد پیاده میشین؟میگه اره میگم خب 4 ساعت تا 4:30 بعد یه ربع میگه شما کجا پیاده میشین؟در دل میگم دیگه پررو نشو:|

نوشته شده در جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط فرشته نظرات () |